تبليغاتX
در برابر آیینه

دوشنبه ششم مهر 1388

درباره پانی

پانته آ. ق .

موفرفري و ورزيده در تيم هندبال. البته وقت هايي كه هم من بودم هم اتوي لباس موهايش لخت بود.

از اقوام نزديك و اخيرا دور.

در كودكي صميمي بوديم. ولي همانطور كه ميدانيد با تغيير گروه سني دوستي را دوباره بايد تجديد كرد.

آشنايي دوم ما زماني بود كه به سن تكليف رسيده بوديم و لباس هايي با پارچه هاي ليزري مد شده بود.

با بلوز و شلوار ليزري وسط حياط خانه ي پدر بزرگم ايستاده بود .

با پسمانده ي صميميتي كه از قبل مانده بود گفتم اينها چي هستن ؟ قشنگن .

گفت بلوز و شلوار ليزري مال منن . مد شده .

دوره آشنايي سوم ما لباس هاي گت دار و برمودا مد شده بود . البته منظورم بعد از آن دوره ايست كه من يك دست لباس ليزري خريدم. اين دفعه من مانتوي برمودا ( يا همچين چيزي ) داشتم  و او با دامن شلواري ( يا شلوار دامني ) در آستانه ي دوره سوم قرار داشت.

دوره سوم  آشنايي ما وقتي بود كه اواخر راهنمايي بوديم و عيد شده بود و هر دو خانه ي پدر بزرگم بوديم و پيك حل ميكرديم.

و رفتيم توي اتاق و يادم  مي آيد كه از آن لحظه نگران هدايتش به راه راست بودم.

خانه كه خالي مي شد تلفن مادربزرگم را بر ميداشت و زنگ ميزد به مسجد سليمان با كسي كه آن موقع ها مد شده بود به آن بي اف ميگفتند صحبت ميكرد.

قبض تلفن كه زياد شد شوهر خاله ام كه در مخابرات بود پيگيري كرد و قضيه بين فاميل بودار شد ولي در نطفه خفه اش كردند.

پدرش غيرتي بود . پدر من هم غيرتي بود ولي غيرت پدر او مشخص تر بود. با دعوا مشخص ميشد . اما غيرت پدر من گاهي با خود رايي او اشتباه ميشد.

به اصرار ،  پانته آ براي تابستان به خانه ي ما آمد و تماس هايش آنجا هم شروع ميشد تا جايي كه من مجبور ميشدم تلفن را بكشم.

من هميشه مثبت بودم و جلوي او و سها كم مي آوردم . تا جايي كه ديگر نميخواستند حرف هاي من را بشنوند و فاطمه ميگفت ول كن شيوا بزار زهرا تعريف كنه .

براي همين چون من دوست خاص ديگري نداشتم براي اينكه آنها همچنان قبولم داشته باشند تن ميدادم به اينكه تجهيزات را در اختيارشان قرار بدهم. مثل اينترنت و تلفن و بيرون رفتن.

باز هم قضيه ي پاني بو دار شد. و در نطفه خفه مجددا .

دوره ي بعدي آشنايي ما عيد سال بعد بود كه من از او خواسته بودم به شهر ما بيايد و عيد را با من و خانواده ي آن سمتي من باشد .

ادعا كرده بود كه پسر خاله ي پدرم به او شماره داده .

پسر خاله ي پدرم شخص با شخصيتي بود. البته دورادور ميشناختم . وقتي بچه بودم يك بار با سعيد ( همبازي بچگي هايم ) با كلي خجالت از او خواستيم كه اجازه بدهد با ميكرويش بازي كنيم. ماريو بازي كنيم . آن موقع ها 6 يا 7 سالم بود. سعيد با اينكه آنها در يك شهر بودند و همسايه بودند بيشتر از من خجالت ميكشيد كه از شهر ديگري مهمانشان بودم. به نظر ميرسيد آن موقع ها پسخاله ي پدرم فارغ التحصيل شده باشد و مهندس باشد.

ادعاي پاني را باور نكردم.

پاني گفت: به من گفته شماره اش در دفتر باباي شيواست.

من از پاني تعجب ميكردم . جا خوردم بدون شك اين اتفاقات عيد از پر ماجرا ترين اتفاقات دوران زندگي ام بوده.

در هر صورت ادعايش را باور نكردم چون همسرپسر خاله ي خيلي به مراتب بهتر از پاني بود.

هر چه هم گشت شماره ي پسر خاله ي پدرم را پيدا نكرد و كلا منصرف ش و بعد از آن انكار و ...

 

هميشه ي خدا افسرده بود و در 24 ساعت 25 بار خود كشي ميكرد .

يك بار هم من را با خودش همراه كرد  يعني تقريبا داشت من را ميكشت . چند تا قرص زديم بالا. از آن جا كه هم من سگ جان بودم هم او نمرديم. فردايش رفتم مدرسه و او هم شهر خودش.

افسردگي هايش به خاطر اين بود كه به خاطر بي توجهي او به عشق و علاقه ي افراد خيابان گرد ،  عده اي مرده اند و سرطان عشق گرفته اند و گاهي كه از آن سمت خيابان دنبالش مي آمدند زير تريلي له شده اند و ..

از وقتي كاملا اطمينان پيدا كردم كه نه من مثل او مي شوم نه او مثل  من و اساسا راهمان سواست  دو يا 4 سال گذشته و حتي نميدانم دانشگاه رفته يا نه .

ولي آخرين قضيه اي كه از او بودار شده دزدي يك موبايل و خواندن رپ و خواستگاري خلاف جهت خيابان  و تهمت زدن به من بوده.

كنجكاوي نكردم كه ببينم در نطفه خفه شد يا نه.

مطمئنا نمرده چون ميگفتند پاني رپر دوم خودكشي كرده و عزا ي عمومي اعلام ميشد.

 

اين متن مقداري اغراق داشت. جدي نگيريد كه واقعا مثلا 25 بار در روز خودكشي ميكرد يا عزاي عمومي و غيره.

 

 

نوشته شده توسط آن یکی دیگر در 14:30 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

نقطه سر خط . زندگی.

مهر سکوت

 

الفاتحه

نوشته شده توسط آن یکی دیگر در 12:22 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم شهریور 1387

andarooniat

 

او را در یک روز بارانی

 پشت در گذاشتم و

تمام .

نوشته شده توسط این یکی دیگر در 23:49 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم خرداد 1387

مرگها

ای کاش انقدر بچه نبودم.

با دو دست خیلی ضعیف

با زخم نمک سود شده ام که توانایی درمانش را ندارم

و قلب کثیفم

نوشته شده توسط این یکی دیگر در 21:35 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

درون مایه ی ابر ها


ميدانم كه حالا تو هم زير باراني و دفترت خيس است ... پر از نوشته هاي نا نوشتني

من هم زير بارانم و دفترم خيس است. اما قلم من روي كاغذ خيس هيچ نمي نويسد حتي نوشته هاي نوشتني را

تو مي خواني براي من و من فقط گوش مي كنم . اما گريه نميكنم . مي ترسم باران در اشك هاي بي رنگ من گم شود .

مجبورم دفترم را خشك كنم . چون چركنويس حسابان ندارم و پس فردا امتحان است

اما نمي شود .. چون ما ديگر بخاري روشن نمي كنيم و سشوارمان خراب است ..

مي دانم كه تو حالا فرياد مي زني .. همه ي جانت را فرياد مي زني ... تو ...تمام مي شوي

و به كنار ابر ها مي روي  و " باران " مي شوي

 

و ما....

 

هنوز اندر خم اين گوشه ايم كه : قلممان حتي بسم الله را هم نمي نويسد ... حتي حالا كه دفتر خشك است ... خشك خشك..

تو بالايي .

ديگر هر وقت باران مي بارد نميدانم دقيقا تو كجايي ... نميدانم آن همه فريادي كه زدي دارد كجا مي بارد

توي حياط مدرسه . يا روي بالكن خانه ي دوستم.

ديگر نميدانم دفتر تو كجاست ... و چقدر نوشتي .... از همان نوشته هاي نانوشتني

اما ميدانم هركجا هستي دفتر تو خيس است .. خيس خيس .. .  .   .    .       .      

 


     

نوشته شده توسط این یکی دیگر در 18:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

اولین سین سلام ... اما چه دیر

سلام

در یک بازه ی زمانی فکر می کردم پاک ترین موجود دنیا هستم

بی انصافی بود

یک معذرت خواهی بدهکارم - شاید به قدمت ( قدمت درستتر است ) طبیعت چند ملیارد ساله ی دنیا

به : همه ی پرند ه هایی که سرود زندگی می خوانند ... و صدایشان از محسن چاووشی بهتر است

به : همه ی شکوفه های گیلاسی که مشتاقانه می رویند

به : همه ی خاکستر های عاشقی که زمانی دور شمع می چرخیدند و حالا در تک تک ذرات جهان ...

به : همه ی فصل های پاییزی که هیچ وقت در آن نتوانستم هدیه ی تولد خوبی برای مادرم پیدا کنم

و به : همه ی ماهی گوگولیا

 

 

نوشته شده توسط این یکی دیگر در 19:37 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم دی 1386

یه یه جیز بی اهمیت

 

من از نواده های وصال شیرازیم

نوشته شده توسط این یکی دیگر در 20:53 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386

(معمایی برای همه)

گل...

 

در

دستهايش

 

 

ميميرد

 

او كيست

 

 

شب

با ديدن

 

 

او

 

 

معناي تاريكي را

 

فهميد

 

كه ميتواند باشد؟

 

كسي كه

 

 

برای کودکان معصوم ترسناک است 

 

و

 با نگاهش

عشق را

 

 

ويران ميكند. .... . .....    .                .    .. .  ...

 

اوست كه با

 

 

آتش

ميسوزد

.............................................

جواب معما : خب . خودم

 

 

نوشته شده توسط این یکی دیگر در 14:45 |  لینک ثابت   •